
خزان از لابلای حسی شیرین به دفتر شعرم سرک میکشدزمین
رنگین کمانی از برگها را بروی سنگفرش خیابانها و کوچه های
متروک شهرم گسترده و کوچه تنهائیش را فریاد میکند به گوش عاشقان
دلخسته ای که بی تفاوت از کنار شب میگذرند
و غرق غروبند نه غرور...
باز پائیز باز هم التهاب و جوششی دوباره دلم ندا سر میدهد که باید
رفت و دل سپرد
به کوچه باغ کاهگلی مانده از ایام کودکی ها به آن همیشه باکره به آن
همیشه ایمان به آن
یقین مسلم به عشقی که انکارش انکار آیت خداوندیست،لحظه ها را
رها نکن !
نکنداین پائیز هم به غفلت از کاروان عشق بر جای بمانی ،
نکند فراموش کنی
و بی تفاوت از کنار خیسی خیابان تازه از بارش مهر که عبور تو
را نظاره گرندبگذاری و بگذری، نکند دستان عشق را رها کنی؟ و در فلسفه ی
حیات در پی پاسخ
هستی باشی؟ باور کن که عشق معادله نیست.
حسی است به لطافت و ظرافت اندیشه های انسانی که به زندگیت
مفهومی تازه میبخشد،
بی هیچ پرسش و پاسخی بد ون اگر، اما ، شاید.....
دوستت دارم ها را دریاب که مفهومی پر از طیف های وسیع است
پر از برق چشمان تو
پر از درخشش ستاره در چشم آسمان اندیشه ی نگاهت...و پر از طپیدن های پر بهانه!
آذر .محمودی