وقت رفتن ازش پرسیدم: کی برمیگردی؟ لبخندی زد و گفت: وقتی آسمون
آخرین ستاره اش هم دیگه رو مخمل دامن شباش ندرخشه، وقتی ابری رو
دشت گونه هات نباره، و مریم عطرشو از نسیم سحرگاهی هم دریغ کنه!
پرسیدم : به یادم میمونی؟

جواب داد تا آخر نیگام تا نبض سحر ونفسای ژاله رو تن گل واژه ها تا بغض
غروبای کشدار تنهائی و پوشیدن رخت سپید دامادی تو بستر سرد خاک.....
خواستم حرفی بزنم انگشتانشو به علامت سکوت روی لبهام گذاشت، قطره
اشکی آرام از گونه هام غلطید واو با مهربانی اشک از گونه ام زدود.... به
آرامی لبخند زدم.
گفت: آره همین قشنگه قشنگترین تفسیر بودن..هستی من!
گفتم : به انتظارت میمونم حتی اگه زمین گرد نباشه و به درو خودشو و
خورشید نگرده...
من دورت میگردم..جونمو بالا جونت میدم.
مثل توی قصه ها برات از تنم یه سایه بون میسازم تا خورشید به تنت سرک
نکشه تا اون نیگاتو حتی شمع هم نسوزونه، چه برسه دل نازک پروانه!
دیگه داشت دیر میشد...خیلی دیر...
به هم قول داده بودیم ..وقت رفتن نه دلتنگی و نه اشک و چه سخت بود
پای بندی به عهد! و تو اما قولتو شکستی و گریه کردی و من تا دور شدن تو
از تیر رس نگاه پائیزیم گریه نکردم و بعد آهسته آهسته روی زمین نشستم
خاک بر سر وروی میریختم میدونستم همش حرفه میدونستم رفتنت
بازگشتی نداره ومن اون سرو قامتم رو هر گز نخواهم دید با آسمون که
درحال باریدن بود یکدله گریستیم و گریستیم تا سبز شدن تو در گوشه ای
از قلبم که باید مدفن خاطرات تو میبود.
آرزو میکردم دیگه مریم ها عطرشون هیچ فضائی رو آکنده نکنه! دیگه
آسمون نباره دیگه ستاره ای نورشو به رخ شبها نکشه و هیچ دلی از
صداقت ومهربونی از عشق توی سینه نلرزه و هیچ کسی اون قدر عاشق
نباشه تا دلش وقت وداع اینجوری گر بگیره و خاکستر نشین بشه.
دیدی آخرش راستشو نگفتی مگه قرارمون این نبود که بهم دروغی نگیم؟
حالا که دارم سنگ سیاهرنگ مزارتو میشورم دیگه دستی نیست تا این
اشکها رو که از چشمام یکریز روونه روی گونه پاک کنه و اون صدای
دلنوازت که گوشهام رو نوازش میداد مثل لالا ئی مادر درون گاهواره.
نسیم به آرومی از میون شال سیاهرنگم موهامو نوازش میکنه و حس
میکنم کسی از لابلای درختان کاج بر اندازم میکنه یه نفر با یه عالمه
دروغهای زیبا ...
یکی که مثل هیچ کسی نیست و هیچ کسی نیز مثل او نخواهد بود..........
آذر .م

شعرهایم رنگ غم دارد
میخوانیشان؟
قصه هایم تو را کم دارد
دیشب از آسمان بی تکاپوی بی ستاره
بارانی بر سر غم هایم نبارید
دیشب احساس زن بودن در من مرد
آذر بروی دستهایم جان سپرد
عاشقی در حصار تنگ واژه جان باخت
شعرهایم رنگ خزان گرفت
رنگ زن، رنگ دلهره،رنگ سراب
رنگ نیلوفری زندانی در میان مرداب
شعر هایم نه که از سر عیش و سرمستی
نه که از سر جاوادانه شدن در کلام
یا که خامی خاطر دختری ساده دل
مشق امشبم سوگند به قلم از سر دلتنگیست
همه فریادهائی خاموش !
و دوچشم بارانیم کویر لوت
خنده طرحی گنگ بر لبان خاطره
پای در بند سنت ،اسیر خویش
دست هایم را کاشتم
درین وادی غربت انسان
سبز اما نشد!
هیچ نهالی در باغ احساس.
سایه ها شکستند بر سرم
و طوفان وزیدن گرفت
تا گیسوانم پریشان شود
پریشانتر از بخت شبگردان آواره
آه این من بودم؟
همان زن تنها؟
با دو دستی که نروئید!و ناتوان در میان تند باد
و نه حتی سیمانی تنها از جنس بلور
از جنس احساس و اندیشه
کلاغهای سیاه غروب دلتنگ آخرین جمعه
نشسته بر سر بام در انتظار مرگ زن
شکسته سایه ای بر سر که خود سایه ای بیش نبود..

همیشه همین طور بوده تا یاد دارم، سالها یش از این سه شنبه ی گرم پنجم
شهریور ساعت هفت صبح اونم ناشتا پا گذاشتم به این بیغوله ای که اسمش
رو گذاشتن دنیا و چون هیچوقت رضایتمندی مورد نظر رو از زندگی نداشتم این
روز برام چندان میمون و فرخنده نبوده و واقعیتش کمی دلخورم میکنه کسی
برای اومدنم از من اجازه نگرفت این اولین تو هین به انسانه خوب شاید
نمیخواستم شاید من هم برای اومدن شرایطی داشتم آخه این که رسمش
نشد هر وقت شد بیای و هر وقت شد بری بی میل و رغبت درست همون
موقع که حس میکنی داری یه چیزهائی رو پیدا میکنی که تو رو به جهان
پیرامونت علاقه مند میکنند.....
غرض از تمامی این صحبتها باز هم اعلان تبریکی برای روز اومدنم بود به رسم
دیرینه نه از سر اشتیاق.....
دیگه آخرای شبه امروز هم گذشت روز خوبی بود یا نبود زیاد راجع بهش فکر
نکردم چون زشتی و زیبائی در درون ماست اما مایل بودم هر چه زودتر بگذره
تلفن رو هم از پریز کشیدم چه لوس بازی ها! خوب دیگه وقتی حوصله نیست
نیست ، تو حتی مایل نیستی یه خط هم بنویسی اما من چه قدر نوشتم!
خنده داره نه مثل بازیهای کودکانه ای که آدم بزرگها انجام میدن و خودشون
متوجه نیستن مثل دوست داشتن عروسک که من هم خیلی بهشون علاقه
مندم ،مثل دیدن صحنه ی خیس شدن یه آدم بزرگ که هنوز دوست داره کودک
باشه و بدون چتر زیر رگبار بارون ایستاده تا شاید چیزی در اون تغییر کنه ، ناب
بشه ،تطهیر پیدا کنه و خیلی حرفهای دیگه راستی برای این بخش نمیخوام
تولدم رو تبریک بگین یعنی ممنون میشم اگر این کار رو انجام ندین شاید روزی
برسه که خیلی مشتاق این کار باشم.
باز هم میگم چه از خود راضی!
اما با تمام این خصلتها خوشحالم از اینکه هستم و دوستانی دارم به لطافت
نسیم و به گرمی خورشید ، دوستانی که میتونم باهاشون صحبت کنم و من
یک دنیا که نه ولی خیلی از اونها سپاسگزارم برای همه چیز...
فدای شما عزیزان آذر