نمیدانم تو بگو تو که میدانی سرانجام خاکم را که به کجا خواهد انجامید؟
چه زود از خاطر میرویم/چه آسان کینه به دل میگیریم/ دشمن هم میشویم و بیگانه
آشنایمان میگردد همچو نگاه بر چشمانمان مینشیند و دیگر چه....دیگر آنکه این
روزها روزهای غریبیست که انسانیت که تاریخ که سرزمین من میگذراند روزهای
غفلت /غفلت از هم غفلت از دیگران این روزهای فراموشی و رخوت این روزهای
گرسنگی و استغنااین روزهای صبر و اضطراب این زمانه ی هرکه به فکر
خویش /این خوب حرف زدنهای بد زیستنها این کشتن دقایق و تا رسیدن به انتها
چه روزهای غریبی را طی میکند دیار من این دیار یاد آشنا این سرزمین افسانه ها و
ادبیات کهن این بلاد فرهنگ و ادبیات این همه استغنا و این همه سائل؟ از چه؟ این
همه نهال نو رس و واین همه داس به دست در پی کشتن جوان و جوانه ها نه در پی
هرس کردن علفهای هرز که گلخانه ها و باغها را آفت زده و و سموم را نه برای
نابودی آفات که برای مرگ نهال میسازند.../چه بگویم از سرزمینی که این روزها
نفس نمیکشد و چون مرده ای متحرک تنها خو گرفته به روزمره گی ها و عادات بد/
آیا که این دوران را باید طی کرد آیا این همان پله برای رسیدن به
گامی دیگر؟ من نمیدانم ! من نمیدانم! تو میدانی آیا میدانی چرا این همه نان شکم
گرسنگان را سیر نمیکند و چرا گلها را و شکوفه هارا میفروشند به به همسایه هائی
که چونان گرگهای گرسنه در انتظار طعمه نشسته اند و آنها آنها در راس هرم این
هرم وارونه به چه میاندیشند به این که خاک سرزمینم را که پر بود ازآتش و خون
زمانی وموشکهای دوربرد و جوانان سلحشور و اینک پلاکهای بی نام نشان از آن
همه دلاوری و کجایند آن دلاوران زمان در هاله ی قرص و دود درآغوش هر زه گی
های مهیا شده در بزم ناکسان و مگر من چه میکنم جز گریستن بر سر گوری که
سرزمینم را درآن دفن کرده اند و نفس را ووآن سرور واژه ها را آن کلام جادوئی..و
چه رسم غریبیست زندگی رسم غریبیست ای دوست رسمی بس غریب درین وانفسا.
((آزادی))
آذر .م
تو بگو چگونه پرواز کنم آن زمان که آسمانم سودائی بیش نیست

بالهای پروازم را چیدند و آسمان آبی را بر من ارزانی داشتندء اینک من
آن عاشق همیشگی آسمان و پرواز از پریدن بیم دارم میدانم که که
دیگر هر گز مرا یارای بال گشودن در آبی اسمان تمناها نیست اما
وسوسه ی رفتن و رها شدن رهایم نمیکند مرغکی بودم اسیر دام
صیاد و در قفسی طلائی نگاهم همیشه به دوردست ها بود آنسوی
اندیشه های بسته آن سوی این همه محدودیت.....جائی نزدیک
رویای شیرین به تو پیوستن ....حالا مرا بنگر!
بال پروازم را چیدند و آسمانی را را به من بخشیدند که محالی
بیش نیست.....
شاید باید باز هم صبر پیشه کرد امید به پرواز زیباترین رویای ذهن
آبی رنگ کبوتر سپید بال است...رسیدن شاید همیشه نهایت
نیست اما پرواز تمامی دنیای کبوتر است حتی اگر بی پر و بال باشد ..
با آن قلب مهربان آسمانیت ای دریائی برایم دعا کن
آذر

اگه خالی هر دو دستم
کوله بارم پره خاطراته اما
پره خلوت یه عاشق
روز خوب دیدن تو
دیدن اون روی زیبا
اگه خالی هر دو دستم
ندارم چیزی اگه من
لایق یه قلب تنها
یه سبد ترانه دارم
پیشکش شب دو چشمات
این ترانه هاو ابیات
کوله ای پر از خاطره
پره یه قلب شکسته
و یه زائر که تو چشماش
میون قطره ی اشکاش
تنها نقش تو نشسته
تصویر یه مرد خسته
سر سجاده ی عشقش
دوباره اقامه بسته
هنوز از پا ننشسته
آذر .م