
به نام نسترن به نام یاس به نام صلح به رسم آزادی به نام شاخه گلی پژمرده
در باغ دلتنگی به اسم اشک و ترنم به نام زلال اقاقیا.
پشت بام داغ کاهگلی احساس تر بود از باران عشق و عطش خاک در بلعیدن
شوری عشقهای در بند باید و نبایدها واژه در نگاهت فرا میخواند مرا تو
بودی و طعم گس حسی مرموز اماشیرین تو بودی و بکارت سبز قلم و خواب
خوش شاپرکها در بعد از ظهر یک تابستان داغ به داغی سرب لبانت و من
تنهائی ام را پر میکردم از فریبی زیبا که به گرمی تن قطبی ام را در هم میفشرد.
من بودم من! مادر! من بودم زن! داغ ننگی بر پیشانی تاریخی ملال انگیز و
سراسر فاجعه و سپیده نزدیک بود تا سحر باید تن دخترکان شب زنده دار
را باران میپیمود تا رسیدن به خیسی شعر در زلالی فقیر در فقر عظیم جهالت
انسان و عشق عروسکها در پشت ویترین اسباب بازی فروشیها این راویان
صامت اما پر هیاهو از عشق میگفتند و انسان عجولانه زمان را در می نوردید
برای رسیدن به حادثه ی مرگ! بی آنکه بداند همیشه فرصت اندک است !
و تو بگو ای دوست ای یار چگونه میتوان با فشردن دستی انسان را از خواب
بیدار نمود چگونه میتوان عشق را سرود ؟ چگونه میتوان در مفهوم هر کلام
هر نگاه زندگی را معنا کرد؟ نغمه های عاشقانه سرود؟
تو بگو که چرا در کوچه ی همسایه که آسمانش پراز ستاره است و امید
همیشه بوی عطر یاس میپیچد و باران میبارد و همیشه بوی نان میآید و
کمی این سوتر تنی عریان است در زمینی که بی آسمان و ستاره است
تا شکمی سیر شود وشاید طفلی گرسنه سر بر بالین نگذارد.........
و عدالت این زیباترین کلام برای او مفهومی ندارد جز فقری بی انتها ....
و عشق نیز....................................................................
آذر .م

خواب دیدم که سرگردانم
میان امواج خروشان
با پیکری درهم شکسته میان دریا رها
دندانهای تیز یک کوسه
و صدای خروشان امواج
خواب رهائیم را می آشفت
خوابم پر بود ازپولک های رنگی
و ماهیان سرخ رنگ ساده دل
خوابم پر بود از شوری نسیم
و طعم گس بوسه های شب برتن خیال
و خیال خوش پروازمرغان دریائی
در نزدیکی های ساحل حقیقت
و آرامش غریب ساحلی خفته
در آغوش صخره هائی عظیم
و انگار تکه تکه یک بار دیگر
شناورشدن را تجربه میکردم
در آرامش دریائی که آبی آبی بود
چون خیال تو...........
آذر .م
گاه می اندیشم که این من همیشه عاشق هر گز به راستی عاشق نبوده ام
وقتی میبینی این همه دردر را اینهمه را و زبانت نیز الکن است
نمیدانی چه رنجی را باید بر خود هموار کردن کمر واژه میشکند
گریه هم دوای این مردم نیست کاری بکنیم...کاری کارستان!
دربند كمي نان است انسان بدون نام //فقر است شعار ما با نام خدا تنها //
در زير شبي خاموش در حسرت يك لقمه //در زير لگد جان داد ديشب
دو سه تن از انسانها که فراموش شدند //که میان آن همه تاریکی خود
سیه پوشخود و خویش شدند
و این حکایتی است بی انجام...................................

من هم عاشق بوده ام آر ی چون تو
همچون دختر افلیج همسایه
که تا پاسی از شب چت میکند
و قلبش چون قلمش آکنده از یا سهای بنفش و سپید است
و چه وسعتی دارد این شبهای طویل ممتد تا سحرگاه وصال
و دستانم پر است از قاصدکهائی که از تو سخن میگویند
بس کنید ساکت!
این را لیلا میگوید می شناسی اورا ؟
ـآسمان من اما بی ستاره
دستانم چه تهیدست!
و قلبم چون پازلی در هم ریخته
ـمن نه زلالم نه عاشق!
من خودفروشی میکنم
پدر آنجاست در سیاهی ها
مرا میفروشد تا لذت و رخوت
ومن تاریکترین نقطه ی شبهای تهرانم
کنار خیابان با صورتی بزک کرده
اسکناسهای مچاله شده در دستانم
من یک روسپی بی سامانم
بگو ستاره ام را در کدام آسمان
فانوسم را در کدام راه جستجو باید
پدر در میان نشئگی هایش میگرید
از عشق میگوید!
و من می اندیشم جسمم را چگونه تطهیر باید و
کدام باران مرا خواهد شست؟
کدام دست دستان مرا خواهد فشرد؟
و این آسمان تا به کی بی ستاره باید؟
دختر همسایه میخندد
و به گرمی دستان او را میفشرد
و من از خود سوال میکنم
که آیا چون دختر افلیج همسایه هر گز عاشق بوده ام ؟
چند صباح پیش از این قصه کوتاهی خواندم که بر گرفته از یک ماجرای واقعی بود
از دختر جوان معلولی که پسری نومید و درمانده را به زندگی بازگرداند و او که قصد
خودکشی داشت اینک در دانشگاه مشغول تحصیل است ..پسر اصرار زیاد میورزد
که دختر را ملاقات کند تا سر انجام آن لحظه فرا میرسد واو دخترک جوان را بروی
ویلچر میبیندُ آری عشق به مردم عشق به زندگی در نهاد انسانهاست ما آموخته ایم
خوب حرف بزنیم و بد عمل کنیم از این پائین تا آن بالا ومن خویش را نیز از این قائده
مستثنی نمیدانم.
آذر .م
نوشتم پاک کردم نوشتم پاک کردم بروی دفتری بی خط

میخواستم گذشته ها را دوباره به یاد آورم آن همه تلخی آن همه شیرینی
توامان آن قرار ملاقاتهای عاشقانه در چله ی تابستان زیر شعاع داغ و سوزنده ی
آفتاب آن هرم گرما را در دلم در زمستانی سرد ُلذت خوردن لبوی داغ در
راه مدرسه شیطنتهای بی پایان در پشت آن نیمکتهای رنگ و رو رفته دوباره
مرور میکردمتجریش صبح جمعه تا شیر پلا خوردن یک املت داغ در زمستانی
مه آلود و سرد در کنار یک دوست گونه های یخ زده و تارهای موهایم را که
قندیل بسته بودند به خاطر می آوری وقتی برای اولین بار دوستت دارم را در
گوشم زمزمه کردی به رنگ ارغوان بود پوست صورتم و ، نمیدانم از شرم بود
یا شاید ازسرما !فیلم مادر، ماکسیم گورکی!راستی چند بار این فیلم را دیدیم؟
یادت هست؟ وای اگر مادر میفهمید حتما تکه بزرگه بدنم گوشهایم بودند که حرف
حساب توش نمیرفت ، مادر همیشه میگفت: کاش اسمت را آذر نمیگذاشتم شاید کمی
آرامتر بودی ، شاید این قدر همیشه نگرانت نبودم نگران فردا آری او همیشه نگران
من بودشاید در و دیوارها و حتی درختان دانشگاه تهران دخترکی بلندقامت را که
همیشه شلوار جین به پا داشت و کفشهای آدیداس دانکشده علوم سیاسی بحث های
میان من و تو .........
قهر های کوته مدت و سرانجام سرنوشت با یک قیچی در دست که راههایمان
را از هم جدا میکرد! و ما نام آن را تقدیر نهادیم !اما هنوز هم هر دو از بیاد آوردن آن
روزهاهم غمگین میشویم و هم شادمان این رسم زندگیست و هر یک به دنبال
زندگی خویش و هنوز رودخانه ها در بستر خویش جاری هستند ومن هنوز به تو
می اندیشم و تو به من چند وقت پیش دیدمت درخیابان نشناختی مرا ؟عینک
آفتابی بر چشم داشتم! تارهای موهایت کمی سپید شده بود اما هنوز همان
عشق دیرین من بودی هنوز هم در یادم، وعده گاهمان ثانیه ی دل سپردن به
زندگی بود در لحظه ی تلاقی نگاه تو با دو چشم مشتاق من.........
آذر .م
عشق یعنی...........

عشق یعنی جزئی از من را دوباره یافتن
پا به پای شب به سوی صبحگاهان تاختن
عشق یعنی گم شدن در حجم آرام صدا
.
آذر . م( آفتاب)
تقدیم به عزیز رفته از میانمان فرشته ی عزیز که دور از وطن درگذشت شاعر
ونویسنده ی گرامی (( فریاد بی صدا))

ستاره ای خاموش شد
فرشته ای پر کشید از میانمان
زمینی بود و ماوایش آسمان
رفت شاید به سرزمین عاشقان
رهید زین جهان و جهانیان
رست از بند تن پیوست به آسمانیان
من اما باورم نیست آن همه شعر
آن همه عشق و غزل آن همه ترانه
جسمش اینک خفته در دل خاک سیاه
فرشته پر کشید و جسمش به خاک سپرد
دیشب شنیدم فرشته ای روی زمین مرد! مرد!
پرکشید به دیاری که سخنی نبود از بود و نبود!
کو کجاست صدایت؟
آن مهر و صفای کلامت؟
رفتنت پایان بالهایت نیست
ببین میتوان تو را با هزاران واژه سرود
بر آن پر پر شده غنچه ی نشکفته از یاران
هزاران سلام هزاران درود!!!!!
شوکه شدم نمیدونم چی باید بگم همیشه غیر مترقبه است و قبل ازآن
که فکرش رو بکنی به سراغت میآد....برام دشوار بود همیشه دشواره
نمیدونم شاید نفر بعد من باشم به هر حال به تمام عزیزان ضایعه نه !
نبودن این عزیز مهربون رو تسلیت میگم تنها با زنده نگاه داشتن یاد او
شاید بشه آروم بود شاید....به این امید که زین پس بیشتر قدر
یکدیگر را بدانیم.و خداوند به مادر و پدر او نیز صبری دهد بسیار تلخ است
و سخت مرگ فرزند..
آذر.م
ضمنا لازم است این نکته را متذکر شوم که من با نوشته های این عزیز در وب لاگ اشک ماه آشنا شدم برای خواندن نوشته های او میتوانید به این آدرس مراجعه کنید.