حس میکنی؟ سنگینی این کوله بار را؟پرا ازسادگی و خاطرات تلخ و
شیرین پر از سخن و دریغ و شادی!

برگرد کمی به دورترک....
چه میبینی ؟ دخترکی مهتابی رنگ با زانوانی که در آغوش کشیده....ُگاه
سرش را به سوی آسمان میگرداند آسمانی لبالب از ستاره گانُ چشمانش
انعکاس غروب است آن دو چشم عسلی رنگ.
خورشید آرمیده در بستر نرم رویاها تا سحرگاه طلوع در نگاه تو تا آن زمان
که خواب از دوچشم میروبی.
پنجره ای بروی چشمانم بگشا تا در ضیافت عاشقانه ها ی آن دو نگاه
مشتاق مدهوش شوم و از جهان و هر چه در آن است برهم.
در دشت بی انتهای دستانت روزی روئیدم روزی همچون دیگر روزها در
دستانی که آشیان مرغان مهاجر بودند.
تو با نسیم مواجی که بروی دشتها ی مملو از شقایق با عطر
نفسهایت ترسیم میکردی درسی رابه من میآموختی که در هیچ
مکتبی فرا نگرفته بودم درس عاشقی....به من شیدا! به من از خود
رهیده.....و نمیدانستی من تو بودم از همان دیدار نخست نفسهایم
با نفسهایت در هم آمیخت همچون عشقه با تن سپیدار همچو موج
با صخره .....
جامه ای از احساس بر تن داشتم به ظرافت لبخند تو که جان میبخشید
بر لبانم و اشکهایت که جان میستاندند تو امتداد صمیمانه ترین آرزوهای
من بودی تا اوج رسیدن و پرواز بر بیکرانه ی وصل ومن درین کران بیکران
خواب پروانه شدن میدیدم در بستر نرم ابرهای اشک آلود دل من آرام آرام
میگریست صبورانه لبخند میزدو تنها به تو می اندیشیدم به سبزترین طرح
زندگی ام در برهوت بودن.............
آذر .م ((آفتاب))
همیــشه خيلي زودتر از آنچه که بيانديشي دير ميشود
و کاروان زمان در گذر است پس شتاب کن و لحظه را
به حال خويش وامگذار تا زندگي تو را به حـال خويش
رها مکند اين تو هســـــــتي که ميتواني عنان لحظه ها
را دســــت بگيري و خالق جاودانه ها باشي تنها آن دم
که خويش را باور بداري و قدرت بزرگ عشق را در نهاد
انسانيت .
(((آذر)))
در کنار پنجره مينشينم آن قدر که در چشم انداز نگاه
تو آشياني براي بودنم بسازم تا آن زمان که مرا به ياد
نگاهت بسپاري تا دمي که ديگر نيستم و حســـــــرتم
جانت را به درد آرد تا ديده شدن يک ستاره ميدانم که
نگاهت به چشمانم خو ميگيرد و آن زمان مرا خواهي
گريست در زلالي ناب هواي باراني نگاهت...از چشم
تو باريدن چه لذت بخش است...و در نگاه تو ماندن و
سروده شدن تا طلوع خورشيد.
(((آذر)))

از کوچه های دست نخورده و بکر کودکی گذشتم دیوار های کاهگلی خانه ی مادر
بزرگ را که هنوز از عطر باران آکنده بود با خود به همراه نیاوردم و آن یاسهای آویخته
از دیوار رو به سوی دستان عاشق تو....قصه ها نوشتم از دوست داشتن از خواستن
و واز التهاب هستی اما تنها نسیمی روزی تمامی مرا با خویش به دیار فراموشی برد
آنجا که تو نبودی و نسیان بیداد میکرد......از میان این همه اما بوی خوش عطر
مهربانی پدر هنوز به مشامم میرسید یادی که دست هیچ غارتگری حتی زمان
نتوانست آنرا با خود به یغما برد و دو نگاه عاشقی که پیوسته روحم را مینواخت با آن
همه مهر....از آن میان سعی بر آن داشتم تا پلشتی ها را به خاطر نسپارم و از
جریان تند باد حادثه در گریز...اما گریختن همیشه چاره نبود که سایه با توست به
هر جا که گام نهی و جستجو...این جستجوی بی امان برای یافتن و شاید دریافتن
خویش در جانی دیگر در نگاهی و جسمی که جان در رهش نهم تا واپسین بودن و
این بیگانه در هر نگاهی گم بود و در هر گذر آشنائی که نمیشناختمش تو گوئی
چون کودک درون با من همراه و با من اما از من جداست پیوسته ندا سر میداد که
هی من اینجا هستم دریاب ! در یاب!
و چه بود حاصل این گذار؟
عمری که به یغما رفت با پندارهائی واهی و من این همیشه عاشق هنوز هم در
خیال های خام خویش غوطه میخورم....
باورهای آکنده از لطیف ترین احساسات یک زن و نقشی موزون از دو چشم درخشان
که خیره در آئینه مرا مینگرند.
آذر .م
امشب باز یادت آتش به جان فکنده وا ندوه نبودنت قلبم را به درد آورده
این جمعه ها جمعه های بیتو بودن چه تلخ است.

میدانی؟نه نمیدانی این قلب محصور در میان احساسات چگونه همیشه تنها
بود آر ی ، تنهائی من این رنج جانفرا این اشکها که میغلطند بروی گونه
، سایه ی آدمکها پوشالی و دلم میخواهد چون کودکی هایم سر برشانه
های پدر بگذارم و بی بهانه بنای گریستن بگذارم ،چون همیشه ی کودکی
او را در کنار خویش حس کنم او را که امنیت گمشده در این لحظات
سربیست او را که امینیت دستانش، گرمی آغوشش زیباترین حادثه ی
تنها نبودن من بود تنها انسان روی این کره ی خاکی که هر گز توان
دیدن قطرات اشکم را نداشت و این غروب سخت دلگیر جمعه سخت دل
تنگ او هستم او که به سفری بی بازگشت رفت و من را درین برهوت
رهایم ساخت من آن کودک گمشده در کودکی های غروب جمعه های
مکدر و خسته هستم تو آیا زبان من را میدانی؟
آذر .م
و روزی تمامی انتظارها به سر خواهد آمد و او از راه خواهد آمد با یک
سبد یاس سفید میدانم...میدانم و ایمان دارم مرا با خودخواهد
برد تا دوردست رویاهائی که بی فرجام نیستند
<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i16.tinypic.com/4r74ai8.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>
انگاری که یه عمر من منتظر حادثه ام
منتظر عبور کند ثانیه از بغل خاطره ام
انگار یکی قراره که شب رو به آتیش بکشه
سینه ی دیب پاره کنه قلبشو به نیش بکشه
فرهاد میخواد یه بیستون دوباره از نو بسازه
با حسرت ندیدن شیرین خود نمیخواد عمرو ببازه
مجنون میخواد قیس باشه تنها به لیلا برسه
تمام دوست داشتنای یواشکی
تو اشک و رویا نمیرن برن به فردا برسن
تموم اون پنهونی ها پرده هارو پاره کنن تا به تماشا برسن
چرخ فلک رها بشه از این همه دوز و کلک
حسرت آزادی دیگه نمونه به قلب فلک
دنیا میخواد به کام دل روا بشه
آدم میخواد خودش باشه از زنجیرای شیشه ای رها بشه
آذر .م