تبليغاتX
بال پرواز برای رسیدن به تو
زندگی بال وپری دارد با وسعت عشق

                          

                         با واژه فریاد کردم آزادی!

 

   TinyPic image

با ثانیه های به یغما رفته عشق را گریستم و هستی را که در چشمان تو

 آغاز شده بودو انجامی نداشت برای تلخی و غربت کلامم،شعر زبان بیان

 رنجی بود که زخم عمیق بی عدالتی بر جانم فرود آورده بود و من باز

 سردم بود مثل همیشه ی بودنت و زمستان در من آشیان کرده بود،گرچه

 آفتاب بودم با طیفی از رنگهای یخ زده در آسمان نگاه تو و در حیرت از

 قلب آهنی انسان!

دو چشمانت پر بود از شهوت و تمناو غارتگری زن! امامن گرمای قلبت

 را طلب کرده بودم و تو روحم را حتی لمس نکردی ، دو بیگانه در کنار

 هم خفته بودند و حجاب میانشان اندیشه هاشان بود که قرنها فاصله داشت

 ولبخندی شاید پل میان این فاصله بوددو نگاه از دو سوی زمان آلوده به

 بیگانگی و چه قدر فاصله زیاد بود تا یکی شدن!

اشکهایم جاری بروی گونه روایت تکرار رنج و سکوت و نگاهت به سوی

 من اما نبودی وقتی در کنارم خفته بودی تنهائی مرا با خود تا دوردست

اندیشه برد! آنجا که دستان غارتگر تو به من هر گز نمیرسید.....

عشق را میگریستم بی بهانه در شبهای ظلمانی بودنم و گوش زمان اما..

 چه ناشنوا!

و اینک فریاد میزنم دریاب مرا پیش از آنکه سردی خاک مامن آرزوهایم

 باشد، دریاب این همه ساده گی کودکانه ام را و لطافت روح زنی را که

 همیشه عاشق بود و بی معشوق هوای سنگین زندگی را استنشاق میکرد....

باز هم سردم است وباز هم با واژه تو را فریاد میکنم دریاب مرا .....

                                                                    ((آفتاب))آذر.م

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 11  توسط آذر .محمودی  |