امشب سر بر شانه هاي شب مي سايم و تنها با شب از تو سخن ميگويم بگذار
شبانه ها يم راوي عشقي سر گردان باشند در دل اين سياهي ها امشب با تو از
تنهائي نميگويم از بيتو ماندن و از ترس بيتو مردن ميگويم از دل نگرانـي هايم
هيچ نميگويم امشب من باران ابرم اشك احساس امشب من تنهايم تنـــهاي تن ها
مثل خدا امشب با من هيچ مگو! بگذار ابر آسمان گرفته ي دلم بر مژ گان نمناك
تو ببارد بگذار در عطر نفسهايت يك بار ديگر متولد شوم از اين هم بي فرجــام
هاي مكرر سخت دلتنگم و دلگير از نداشتن تو امشب با شـــــب تنها از رازهاي
مگو سخن خواهم گفت و من بي پروادر آغوش تنــــــــــــهائيم خواهم غنود....
اي راوي شب ها در سكوت سخن بگو تا گوش زمان صداي تنهائيت را بـــشنود.
آذر.م